یه مهرماه فوق العاده| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

یه مهرماه فوق العاده

خونه رو عین دسته گل کردم

کتابای ترم جدید رو چیدم تو قفسه

لباس های خودم و محسن رو شستم و اتو زدم

گل های باغچه و خونه رو آب پاشی کردم و خلاصه اینجا یه خونه آبی صورتیه که اماده س برای شروع یه مهرماه فوق العاده:)

 

مهمونامون ساعت چهار عصر از تهران رسیدند. مثه همیشه بعد احوال پرسی و چای خوردن یه راست اومدن تو اتاق من و کارامو تماشا کردن:) کلی ام ذوق کردن و سفارش یه شال مردونه با یه شال و کلاه بچگونه گرفتم:) خالم خیلی از پلیور نوزادی که بافتم خوشش اومده بود هی میگفت حیف بچه انقدری نداریم تو فامیل براش بخرم:)

دخترخالم میگه کلاه چشمکی پسرونه میخوام بلدی ببافی؟ میگم نه تا حالا نبافتم ولی نگران نباش میبافم! میگه چه جوری! میگم خب دیگه:) من هرمدلی خوشم بیاد رو نگاه میکنم و یه جوری از بافتش سردرمیارم! همه ی سفارش هامو دفعه اول بوده که میبافتم ولی عین خودش شده:)هرجاشم به نظرم خوب نباشه از خودم مدلشو عوض میکنم:)

جالب اینجاست که خاله و دختر خالم هردوشون بافتنی بلندند خالم کلی کلاس هم رفته و فکر کنم تو عمرش ده برابر من چیز بافته تا حالا ولی همگی گفتن من که تازه چند ماهه بافندگی رو یاد گرفتم کارم قشنگ تر و تمیزتره:) مامانم که خودش بیشتر از سیصد چهارصد تا بافتنی برای فروش بافته تا حالا و هم به بافت ماشینی مسلطه هم دست بافت و قلاب و تو فامیل بافتنیاش تکه میگه ریحانه رو دست من اومده انقد باسلیقه کار میکنه^-  ^

محسن از ظهر با دوستش رفته بیرون هنوز نیومده! مثلا قرار بود برای تولد دوستش فقط یه ناهار بخورن و بیان! محسن است دیگر:) از خونه بره بیرون برگشتنش با خداست:) یه روزم که دانشگاه نیس اینجوری!

برنج دم کشیده. عطر قرمه سبزی هم که از ظهر بار گذاشتم با بوی پاییز قاطی شده تو خونه:) سالاد رو هم اماده کردم از قبل:)

اینم هدیه دخترخالمه برای من:)

مهمونا با مامانم رفتن مغازه منم نشستم پای بساط دوست داشتنیم:) مداد و تخته شاسی و صدای خوب کشیده شدن زغال روی کاغذ:)

 

+ از بس کار داشتم زیاد وقت نکردم با وحید حرف بزنم. پیام داده به منم توجه کن لدفا با یه شکلک مظلوم عین خودش:) لازمه بگم میمیرم برای این بشر؟:)