یواشکی:)| ویکی پدیا فارسی

یواشکی:)

چند نفر ساعت پنج و نیم صبح دارن همزمان با من هری پاتر و فرمان ققنوس رو میخونند و هلوی رسیده و بستنی کیم شکلاتی میخورن؟ دستا بالا:)

 

 

هنوز مثه بچگیام وقتی صدای زنگ ساعت مامان بلند میشه سریع میپرم تو تختم و چراغو خاموش میکنم که مامان نفهمه این موقع صبح دارم کتاب میخونم:) هنوز البته مامان میفهمه :)

همین چند روز پیش قبل طلوع خورشید یه دور تموم صورت فلکی هایی که تو اسمون دیده میشد رو مرور کردم و به خصوص برای ارابه ران خیلی ذوق کردم:) گوگولیه اخه:)

چند دقیقه پیش که رفتم تو حیاط چشمم خورد به اسمون و هوس کردم یه دور دیگه رصدشون کنم... شمام بیاید طلوع افتاب و محو شدن ستاره های ناقلا رو تماشا کنیم:)

آخ جون برم دوش بگیرم و رو تختیم رو مرتب کنم که یه روز خیلی قشنگ در پیش دارم^ - ^

 

+ با اینکه اکثرا بهم میگن بیشتر از سنت میفهمی ولی خودم همیشه احساس میکردم و میکنم که یه ذره باید بزرگ شم تو بعضی زمینه ها!

اما میخوام یه اعترافی بکنم. رنگی بودن و تا حدودی بچگونه بودن فضای وبلاگمون و خاطرامون رو دوس دارم. وقتی بین این همه وبلاگ رنگ پریده صفحه ی خودمون رو باز میکنم یهو لبخند میاد رو لبام:) بی هوا و شیرین:) حتی گاهی وقتا برای این که تو خیلی از کارای بچگونه با همسری شریکم ذوق میکنم:) بچه بودن احتمالا چیز خوبی نیس ولی خب دوست داشتنی چرا! البته برای ما:)