نیمه ی من| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

نیمه ی من

استاد "ع" و برق چشماش بعد از دیدن انگشتام و تاکید چندین و چند باره ش که دستام برای گیتار زدن عالیه و کاش هیچوقت نوازندگی رو رها نکنم و استعداد خدادادیم رو هدر ندم و منی که خندم گرفته بود چون فکر میکرد اولین کسیه که انگشتامو کشف کرده و هیجانش به خندم مینداخت!نمیدونست دیگه عادت کردم از بس اساتید قبلیم هر جلسه گفتن من برای گیتار ساخته شدم و انگشتام جون میده برای گیتار زدن...اولین جلسه کلاسش با من بود و آخرینش ! استاد خودمون مشکل داشت و امروز اون به جاش اومده بود.

استاد جوونی بود. خیلی جوون. شاید همسن خودم یا دو سه سال بزرگتر. ولی کارش عالی بود. خواستم چون ممکنه دو سه جلسه کلاس نرم، بیشتر بهم درس بده ولی انقدر درس داد که دیگه خودم التماس میکردم بس کنه اونم هی میگفت خودت خواستی و با خنده میرفت درس بعدی!

هرسه تا استادی که تا حالا باهاشون کار کردم همون جلسه اول با تعجب بهم گفتن خیلی برای نوازندگی استعداد دارم و هنرجوی اینجوری نداشتن تا حالا...

 

وقتی برای بار اخر تاکید کرد که انگشتام بی نظیره و نکنه یه روز گیتارو بذارم کنار! با خنده گفتم مسئله اینه که شاید استعداد خدادادیم فقط تو داشتن انگشتای کشیده خلاصه شده و نه بیشتر گفت اختیار دارین اگه کارت عالی نبود که انقدر تاکید نمیکردم:)

 

+ با مامان بحثم شد. سر یه چیز واقعا الکی. با اینکه در جواب وحید نوشته بودم خوبم ولی فهمیدم ناراحتم... زنگ زد و تا از خنده دل درد نگرفتم ولم نکرد:)

پسرک مهربونم... وقتی بهم میگه فلان مشکلت حله بسپرش به من اصلا نگران نباش... وقتی میگه مگه من مردم که تو ناراحت باشی...وقتی گریه و ناراحتیم ساعت ها طول میکشه و صبوری میکنه...وقتی تک تک غصه هامو از دلم درمیاره...

چقدر خوبه که تو رو دارم ...

دیشب تا نصفه شب کنار هم بودیم... با این حال نوشته:

امروز که نتونستم باهات بیام کلاس خیلی سخت گذشت برام... انقدر دلتنگتم که انگار چند ساله ندیدمت... اصن اشتباه کردم نیومدم! بیخیال تب و گلودرد!

آخ جووووووووووون فردا میام دنبالت و یه دل سیر میبینمت...

( وقتی من کلاس بودم اون زیر سِرُم بود)

 

+ وقتی مامان داشت نماز میخوند چشمم خورد به چند تا برگه کنار دستش...کنجکاو شدم بخونمشون...یه سری ماجراهای بچگی خودش رو نوشته بود. خیلی برام جالب بود با اینکه اینا رو برام تعریف کرده اما حالا که میخوندمشون انگار از یه زاویه متفاوتی بهشون فکر میکردم...

مامان هم قلم خوبی داره هم زندگی جالبی داشته...

چند روز پیش بهم میگفت خیلی دوس دارم نویسنده بشم. به نظرت میتونم؟گفتم معلومه. فقط باید شروع کنی. منم کمکت میکنم...

خوشبختانه اونم هم مثه من همیشه عاشق مطالعه بوده و از این لحاظ یه پوئن مثبت برای نویسندگی داره...

وقتی دید نوشته هاشو خوندم خجالت کشید و  یه جورایی ناراحت شد! ولی کی میدونه! شاید این قدم های اول یه نویسنده باشه...