لعنتی دلبر:)| ویکی پدیا فارسی

لعنتی دلبر:)

خب در ادامه پست قبل یادتونه که گفتم دیشب ساعت 11 رسیدیم خونه؟!

دیگه ساعت نزدیک دو بود که آماده خواب شدم. باز یه حس موذی ای اومد گفت یه کم کتاب بخون قبل خواب! گفتم نه من دیگه گول تو رو نمیخورم گفت فقط یه صفحه:)

از اون اصرار از من انکار

هیچی دیگه! باز سرم شیره مالید:)

فقط در این حد که یه نگاهی بهش بندازم بازش کردم و در اوج تعجب دیدم ساعت هشت صبحه و کتاب 600 صفحه ای بلاخره تموم شد:) نمیدونم چه جوری انقدر زمان گذشته بود و من کی از اون طرف اتاق رسیده بودم این طرف رو زمین

 

 

تعداد شب هایی که به خاطر این کتابای لعنتی جذاب نتونستم بخوابم از دستم در رفته!

خوبه امروز کلاس نداشتم وگرنه مثه پریروز تا شب چشمام میسوخت!