مماغ براقی: دی| ویکی پدیا فارسی

مماغ براقی: دی

پریشب داشتم فکر میکردم خیلی وقته وحید رو سورپرایز نکردم. هرچی تو دیجی کالا گشتم چیزی پیدا نکردم که به دردش بخوره. از طرفی خیلی وقت بود که نقاشی نکشیده بودم( با قلم مو البته وگرنه که هر روز باید کلی طراحی کنم برای کلاس). اتفاقی تو یه پیجی چشمم خورد به قاشق های نقاشی شده با دست. خیلی ازشون خوشم اومد میخواستم برای خونه آیندمون سفارش بدم. با خودم گفتم اصلا بذار خودم از همینا درست کنم! هم وحید سورپرایز میشه هم نقاشی میکنم هم برای خونمونه!

 از روی عکسامون دو تا قاشق فسقلی درست کردم و نتیجه شد این:) زیرشون مگنت داره که بچسبونیم روی کابینت یا یخچال:)

خیلییییییییییییییی دوسشون دارم حتی مامانمم که به ندرت احساساتی میشه وقتی دیدشون با خنده گفت عزیزم چه نازن!وحید و ریحون!

کلاس مبانی بود که استادش رییس انجمن بود و خیلی براش ذوق داشتما؟! مجبور شدم حذفش کنم:( با دانشگاه تداخل داشت بدجور:(

حالا یه کم برنامم سبک تر شد و از این بابت خوشحالم! ولی خب کلاسشو دوست داشتم. امیدوارم ترمای بعد که برداشتمش استادش مثل همین خوب باشه شایدم اصن همین باشه خدا رو چه دیدی:)

تازشم اینجوری یه کمی از بدهیمم کم شد و اوففففففففففففف چقد کیف داره

 

+  سر کلاس فارسی نشسته بودم رو به روی استاد. گفت شعر رو بخونم بیت به بیت من میخوندم اون توضیح میداد بعد اخرش گفت چقد صدات قشنگه خیلی ام قشنگ و با ریتم میخونی اینجوری شدم

بعدش قرار بود برم تو کتابخونه یه کم درس بخونم تا کلاس همسری تموم شه بیاد دنبالم. یه چند دقیقه ای حواسم به فرمول ها بود یهو دیدم یه سوسک مرده زیر میزه! با سرعت نور پاشدم اومدم بیرون

از اونجایی که شب یه ساعتم نخوابیده بودم تو اتوبوس داشتم از هوش میرفتمبه وحید گفتم کی میرسی؟ گفت یک ساعت دیگه تازه کلاسم تموم میشه! گفتم پس من میرم خونه اصلا حال ندارم!

تو ایستگاه که وایساده بودم یه خانومی حدود پنج شیش متر باهام فاصله داشت. یهو اومد جلو گفت ببخشید میتونم بپرسم اسم عطرتون چیه؟ خیلی از بوش خوشم اومده!

من همیشه یه پیس خیلی کوچولو عطر میزنم فکر میکردم اگه کسی خیلی بهم نزدیک شه بوشو بفهمه اصلا فکر نمیکردم از اون فاصله اونم تو فضای باز بوش بیاد!

یه دقیقه بعدش وحید زنگ زد گفت پیشی قهر قهرو هرجا هستی وایسا من تو تاکسی ام میگم واسه چی از کلاس اومدی بیرون! میگه خب نمیخواستم بری خونه!

قهر نبودما! فقط داشتم از خواب میمردم:)

اسمم گذاشته مماغ براقی وای انقد خندیدم که دلم درد گرفت:) هی دو دقیقه یه بار نگام میکرد میگفت نگا دماغ فسقلیش چه برقی میزنه ممماغ براقیبعدم میگه کیف میکنی این لقب اوریجینال رو هیشکی تا حالا واسه خانومش نذاشته

خواهرش براش یه جفت کتونی خریده بود. آوردتشون بیرون که من ببینم میپسندم یا نه اگه دوسشون ندارم با من میاد بیرون نپوشه! شوشو انقد مهربون؟:))

+ این کلیپسای گوگولی ریزه میزه هدیه همسریه به مناسبت بلند شدن موهام

^ -  ^ عاشقشونممممممممممممممممم...

 

 

کتاب زندگی بهتر رو هم همین دیروز تموم کردم .عالی بود. با یه سبک متفاوت نسبت به بقیه کتاب های آنا گاوالدا. به نظرم سبک آنا با شاهکارای جهانی قابل مقایسه ست. این یکی به شدت امیدوار کننده، یه کم پیچیده و خیلی خیلی عاشقونه و زیبا بود ^ -  ^

+خودم به به وحید میگم بیا کافه جدید پیدا کنیم. بعد هروقت میاد دنبالم میگه بریم فلان کافه؟ میگم نه باز بریم چارباغ! نمیدونم چه مرضیه وقتی با وحیدم فقط دوس دارم تو چارباغ باشم! تازه تو چارباغم هرچی میگه بیا بریم کافه میگم نه ولش کن الان حس کافه نیس! فقط میخوام راه برم!

مثلا وحید بکشدمم باهاش نمیرم شیخ صدوق پیاده روی! برعکس با محسن فقط دلم  میخواد برم شیخ صدوق و انقلاب! واقعا نمیدونم چرا!

+ یکی از ویژگی های وحید که خیلی به نظرم دوست داشتنیه اینه که جلوی بقیه خیلی ارومه. البته منظورم جلوی غریبه هاست. مثلا وقتی دوستام رو میبینه سرش پایینه و حتی سلامم نمیکنه مگر اینکه طرف سلام کنه اونم خیلی مودبانه احوال پرسی میکنه. خیلی بدم میاد از مردایی که زیادی تظاهر به حجب و حیا میکنند و اصلا به صورتت نگاه نمیکنند مثلا وقتی باهاشون حرف میزنی یه جوری پایینو نگاه میکنند که انگار تو خیلی بی حیایی! حس بدی به ادم میده. وحید اصلا اینجوری نیس منتها کلا توجه خاصی به بقیه نداره و جلوشون ارومه. ولی وای از وتقی که  با همیم! انقد باهام شوخی میکنه که از وقتی میبنمش تا وقتی جدا شیم من فقط دلمو گرفتم و از خنده منفجر میشم:)

+ یه اقایی تو خیابون با صندلی چرخدار از این اسکاچا میفروخت. بنده خدا دو تاپاشم قطع بود:(((( خیلی ام مودب و با شخصیت بود با کمال میل ازش یه اسکاچ خریدیم:) وای خیلی دوسش دارم عین توت فرنگی واقعیه اولش خریدیمش واسه مامانم ولی مامان گفت بذارمش برای خودمون:) کی میشه تو آشپزخونه قشنگمون باهاش ظرف بشورم^-  ^

+ این روزا خیلی کم هم دیگه رو میبینیم. فقط شب ها اونم در حالی که هرکی داره کار خودش رو میکنه. مامان هم مدرسه میره هم کلاس زبان دیگه ظهرا هم که سرکار نیس نمیرسه بیاد خونه یا سریع ناهار میخوره و میره. محسن که از ساعت هفت میره دانشگاه تا ده شب. منم که...

باید یه برنامه ای بریزم بیشتر با هم باشیم...

+چی چی شده و اون پسره و جریان زنگ زدن به دوست دخترش یادمون بمونه