صبح جمعه مالیخولیایی| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

صبح جمعه مالیخولیایی

ساعت دو و نیم نصفه شب تازه خوابیدم...

ساعت سه و نیم بیدار میشم همون جوری با چشمای بسته عین زامبیا میرم یه کم گیتار میزنم...

بعدش بافتنیامو میذارم جلوم و یه کم واسشون ذوق ذوق میکنم:)

یواشکی میرم از تو اشپزخونه ماست برمیدارم که مامان بیدار نشه و کتل چیپس با فلفل هالوپینو و ماست میزنم به بدن:)

کتاب شازده احتجاب رو از اول تا اخر میخونم!

یه کم گل هامو نوازش میکنم و دوباره میرم تو تخت برای ادامه خواب:)

نصف این کارا رو با چشای بسته انجام دادم! خیلی واجب بود وسط خواب: دی

صبح جمعه من اینجوری شروع شد!

نیمه خواب با خودم فکر میکنم وحید چه جوری میخواد با دیونه ای مثل من زندگی کنه:) و دوباره خوابم میبره...

+ از سبک نوشتن گلشیری خوشم نمیاد. زیاد روون نیست و خوندنش خیلی تمرکز میخواد. کتابشم به نظرم یه مقدار منحرف بود! ولی موضوعش نسبتا جالب بود. کلا اگه بخوام با همین یه کتاب قضاوتش کنم باید بگم دوسش ندارم! ولی یه چیزی که در مورد این کتاب خیلی دوس دارم اینه که نسخه ای که دست منه مال سال پنجاهه یعنی بیست و یک سال قبل به دنیا اومدنم! و با این حال کاملا نوه انگار الان چاپ شده! خیلی حس خوبیه لمس کتابی که بیشتر از خودم عمر کرده!