وقتی تو هستی...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

وقتی تو هستی...

از اون روزهاییه که بی حوصله ام. بافتنیمو کنار میذارم و میرم سراغ ظرف های توی سینک. قهوه جوش رو میذارم روی گاز و همینطور که ظرف میشورم، بوی قهوه میپیچه توی اشپزخونه...صدای بارون میاد. یه بارون تند و کوتاه...

با یه تیکه کیک نوتلا و فنجون قهوه ی تو دستم میشینم لب تخت کنار پنجره باز... بوی بارون و قهوه ترکیب میشه و حالمو عوض میکنه...

به نوزادی فکر میکنم که قراره کلاه دست بافتم رو بپوشه:) نوزادی که حتی اسمشم نمیدونم و تا حالا ندیدمش. فقط میدونم مامانش هم سن و سال منه و تصور میکنم چه ذوقی داره برای کلاه فسقلیش:)

 

با خودم فکر میکنم وحید چه بی معرفت شده. ترجیح داد به کلاس دانشگاهش برسه ... ساعت هفت پیام میده: ریحونم من دانشگاه نرفتم. اومدم دکتر به خاطر سرماخوردگیم امپول و سرم زدم اماده شو میام دنبالت. با بی حوصلگی میگم نه نمیخواد بیای. یکی دو بار اصرار میکنه و من که خودمم نمیدونم چمه توجه نمیکنم. ساعت هشت که میشه مطمئن میشم که دیگه نمیاد.کتاب شارلوت رو برمیدارم و غرق میشم تو دنیای دختری که تو بیست و شیش سالگی با گاز کشتنش. فقط به جرم یهودی بودن. دختری که شخصیتش تو اعماق دلم نفوذ کرده. با گریه هاش گریه میکنم و با خنده هاش میخندم . کتاب که تموم میشه اسمشو سرچ میکنم و میبینم اصلا شبیه تصوراتم نبوده. اصلا شبیه عکس روی جلد کتاب نیس. زیباست. خیلی زیبا. ولی چیزی که تو صورتش غالبه مهربونی و  پاکیشه نه زیباییش. نقاشی هاشو تماشا میکنم و به عشق بزرگش فکر میکنم. تو حال و هوای خودمم که وحید زنگ میزنه و میگه چند دقیقه دیگه میرسه در خونمون:) چقد مهربونه این مرد...

شارلوت

 

 

شارلوت و پدربزرگش

اینم عکس کسیه که دوستش داشته: آلفرد

لباسای مشکیمو تنم میکنم. پلیوور مشکیمم میندازم رو شونه هام...

در روز که باز میکنم با لبخند دستمو میگیره و میگه سلام پیشی نامهربون:)چقد این پلیوورت بهت میاد اخیییییییی:) به تیپ ساده و صورت بدون ارایشم یه جوری با تحسین و ذوق نگاه میکنه که انگار زیباترین دختر دنیام...

تو راه خیره میشم به پنجره رو به رو و اشکام تند تند میریزه... دستمو گرفته و خیلی ملایم انگشتامو ناز میکنه. میگه چی شده اخه؟ میگم خوب نیستم... میگه خب چیکار کنیم که خوب شی عزیزم؟ میگم هیچی. دوس ندارم خوب شم!

چند دقیقه بعد که نگاهش میکنم میبینم خیره شده به پنجره و اخماش تو همه! خندم میگیره:) میگم چرا خیره شدی به افق های دور! میگه چون ناراحتی دیگه:( گریه نکن تا منم خیره نشم!

_ اخه با گریه سبک میشم.

_ پس منم خیره میشم دوباره

_ با دیدن قیافش دوباره خندم میگره

دلم میخواست گریه کنم. انقدر گریه کنم که این بغض گنده لامصب کوچیک شه... ولی تو گلستان شهدا هم معذب بودم. چشمم خورد به گهواره علی اصغر و به هق هق افتادم. وحید گفت چی شد! ندیدم چی بود اصن که انقد اعصابت خرد شد. گفتم گهواره بود... اونم بغضش گرفت...

همیشه جلوی بقیه راحت گریه میکردم اما نمیدونم چرا امشب انقد معذب بودم. نشسته بودیم رو نیمکت دسته ها رو تماشا میکردیم. داشتم تو حال و هوای خودم غرق میشدم که یه خانومه نشست پیشمون و انقد بهم خیره شد که اعصابم خرد شد. گفتم وحید میای بریم؟ بریم یه جایی که کسی نباشه. گفت واسه این که گریه کنی نامرد؟ گفتم اخه تا گریه نکنم خوب نمیشم و دوباره بغضم ترکید...

ولی یه کم که قدم زدیم بهتر شدم. اروم دستامو نوازش میکرد و در مورد برنامه هامون حرف میزدیم. در مورد پیشنهادایی که برای بهتر شدن عزاداری ها به ذهنمون میرسید. درباره شارلوت...درباره چیزهایی که یادم نیس. فقط میدونم سبک بودم و کنارت احساس خوشبختی میکردم...

چای زغالی نذری تو استکانای کمر باریک هیئت چقد چسبید...

ساعت یک نصفه شب بود که دم در ازت خداحافظی کردم...

+ عاشق این حرم مینیاتوری شدم. ادم احساس میکرد از در که بره تو یه اتفاق عجیبی میفته!

 

+ به نظرم مهم ترین دلیلی که باید برای امام و یارانش گریه کرد، اولا مظلومیتشونه و دوما اینکه نمیتونیم مطمئن باشیم که اگه خودمون اون زمان بودیم کمکشون میکردیم. بنابراین با کسایی که میگن عزاداری لزومی نداره مخالفم. ولی خب خیلی ها هم متاسفانه اینجور مواقع به خاطر مشکلات شخصی خودشون گریه میکنند و امام و اینا بهانه ست. و خیلی از نوحه ها هم میخوان به هر نحوی اشک مردم رو دربیارن! در حالی که به نظرم هر اشکی ارزش نداره. مثلا تو نوحه میگه: زینب میگفت برادر جان مادرت برگرد! اخه این جمله اصلا توهین امیزه. حضرت زینب التماس میکرده که امام نره جنگ؟ یا مثلا وقتی از چشم و ابروی حضرت ابولفضل میگن! وفاداری و شجاعتش مهم تر بوده یا جذابیت ظاهریش!؟ اخه این همه صحنه زیبا تو کربلا بوده چرا از اونا نمیگید. چرا از خودمون یه چیزایی میچسبونیم به کربلا ! چرا فکر میکنیم ملاک گریه کردنه نه شناخت! چرا باید ادم عزاداریش رو جدا بره و اگه میخواد شناختش از اماما بیشتر شه باید خودش جداگونه بره مطالعه کنه تازه اونم اگه بتونه کتاب خوبی پیدا کنه! خب چرا همزمان با عزاداری نمیایم به مردم اطلاعات درست بدیم و درکشون رو هم بالا ببریم؟ منظورم مسئولای برگزاری مراسم عزاداری اند...

متاسفانه کارای غلط زیادی تو این جور مراسم ها انجام میشه. منم موافق نیستم که هرشب بریزیم تو خیابون و الکی وقتمون رو تلف کنیم. اما خب موافق اینم نیستم که کل این مراسما حذف شه. به جای اینکه بشینیم تو خونه و تنهایی عزاداری کنیم میتونیم به بهتر شدن مراسم کمک کنیم...هوم؟